خاطره

حدود 18 سال پیش اوائل پاییز بود که با این کیفهای حمومی مشکی و یه پوشه زیر بغل  از دهات امده بودیم دانشگاه ثبت نام کنیم .

تو همون روز اول ، چند نفری که با هم هم رشته بودیم با هم آشنا شدیم و کارهای ثبت نام  ، گرفتن خوابگاه و ... رو با هم انجام میدادیم .

روز اول یا دوم بود که از شروع دانشگاه می گذشت  ، داشتیم تو محوطه دانشگاه به سمت قسمت اداری میرفتیم ، یکی از همین دوستان جدید که همراه ما بود و یه خورده هم جو گیر ( آدم رو سگ بگیره ولی جو نگیره !) از جمع ماجدا شد و به سرعت رفت به سراغ دانشجوی خانمی که داشت از مقابل دانشکده پزشکی رد می شد ، کمتر از 2 دقیقه با هم صحبت کردن و بعد اون دوست ما در حالیکه پریشان به نظر می رسید بر گشت پیش ما .

شب توی خوابگاه ازش پرسیدیم به اون خانم چی گفتی ؟ باهاش چکار داشتی ؟

دوستمون که ظاهرا" از ما ساده تر بود، گفت : راستش از اون خانم خوشم اومد ، رفتم بهش پیشنهاد ازدواج دادم !!!

گفتیم خوب  اون چی گفت ؟

گفت : یه نگاهی به پوشه زیر بغلم کرد و گفت : فعلا" برو ثبت نام کن ، ترم اول رو شروع کن  ، وقت برای این کارا زیاده .....

بعدا" فهمیدیم که اون خانم محترم  سال آخر پزشکی و دانشجوی ممتاز دانشگاه بوده و همون سال رزیدنتی قبول شد و رفت ....

این موضوع تا مدتها سوژه خنده شده بود و هر کس کار عجیبی می کرد یا حرف غیر منطقی می زد ، می گفتیم  : تو فعلا" برو ثبت نام کن ...

قصد دارم این خاطره کوتاه مقدمه ای باشه برای پرداختن به یه مساله مهم بنام ازدواج دانشجویی که در مطلب بعدی تقدیم خواهد شد .

/ 1 نظر / 6 بازدید
ناصر

جالب بود ژیمان جان اون دوستتان با اون اعتماد به نفس الان چکاره شد